تبليغاتX
عنصـر پنجـم


عنصـر پنجـم

نوشته شده در 88/07/19ساعت توسط امیــــر| |

تقدیر ، لا ابالیست !

وقتی که مرگ انسان مانند سنگ باشد

دنیا به این بزرگی ، یک کوزه سفالیست

باید که عشق ورزید

باید که مهربان بود

زیرا که زنده ماندن ، هر لحظه ، احتمالیست .

 

 

 

من تو را از خویش نیز هشدار میدهم ؛

تو در بهترین و بدترین معمای من راه بردی ؛

یعنی در من و در آنچه من کرده ام .

من میشناسم آن تبری را که تو را فرو می افکند .

نوشته شده در 87/10/23ساعت توسط امیــــر| |

آغاز

نه !

هرچه غير پايان ممنوع

گل ، هرگز !

جز رويش سيمان ممنوع

اين کوچه تنگ

تا ابد بن بست است

انديشه ی

راهی

به خيابان ممنوع !

* * * * *

شب

پابرجاست،

فکر فردا ممنوع !

هر واژه به جز

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سکوت

اينجا ممنوع !

تا مرداب

آشفته نگردد خوابش

حرفی از رود ،

موج ،

دريا ،

ممنوع !

* * * * *

ای باد !

به خود مپيچ

توفان ممنوع !

ای ابر !

خورشيد برو

برای اين سال کبود

يک فصل بس است :

جز

زمستان

ممنوع !

تعطيلی ابرهاست ،

بارش ممنوع !

* * * * *

از شبنم

از برگ

سرودن ممنوع !

شعری غير از

رويش آهن

ممنوع !

خاموشی سايه وار گريه تا هست

بر لب ها

يک خنده ی روشن

ممنوع !

 

* * * * *

قحطی ترانه

غير شيون ممنوع !

رويش

در اين دشت سترون

ممنوع !

ای مرد !

در اين زمانه ی نامردی

حرفی از جنس عشق

 - از زن -

ممنوع !

نوشته شده در 87/09/20ساعت توسط امیــــر| |

جلسه ی محاکمه عشــــق بود ؛

و قاضــــی ، عقـــل .

و عشق محکوم بود به تبعید به دورترین نقطه ی مغز

یعنـــی فــــراموشـــی

قلب تقاضای عفـــو عشق را داشت !

اما همه ی اعضا با او مخالف بودند.

قلب شروع کرد به طرفــداری از عشق !

آهای چشمهـــا ...

مگر شما نبودید که همیشه آرزوی دیدنش را داشتید ؟!

آهای گوشهـــا ...

مگر شما نبودید که همیشه آرزوی شنیدن صدایش را داشتید ؟!

و شمــا پـاهــا ...

که همواره در حال رفتن بسویش بودید !

حالا چرا اینچنین با او مخالفیـــد ؟

همه ی اعضا روی برگرداندند

و به نشانه ی اعتراض ، جلسه را ترک کردند .

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .

عقل پرسید :

دیدی قلب ؟ همه از عشـــق بیزارند !

اما متحیرم ، با وجودیکه عشق

بیشتر از همه

تو را آزرده ، اما باز از او حمایت می کنـــی ؟!

قلب نالید و گفت :

من بدون عشق تکه گوشتی هستم که

هر ثانیه ، کار ثانیه ی قبل را تکرار می کند

من با عشق ، قلبی به معنای واقعی خواهم بود .

من بدون عشق ...

دیگر نخواهم بـــود .

نوشته شده در 87/09/03ساعت توسط امیــــر| |

قرار نبــــود

قرار نبود آنچه قرار نیست ، باشد

قرار نبود قراری باشد که قرار نیست

قرار نبود بر سر آنچه قرار نیست ، قرار بگذاریم

میدانم ؛ قرار نبود که بیایی

اما چه زیبا میشود

کسی وقتی بیاید که قرار نیست .

نوشته شده در 87/08/04ساعت توسط امیــــر| |

من ،

رنج آن دلقک دوره گرد را که

اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند

اما سکه ی صدقه ی رهگذر ،

خودخواهی آن را میخشکاند ، احساس کردم .

نوشته شده در 87/07/25ساعت توسط امیــــر| |

زندگی را دزدیدیم !

اما جایی برای پنهان کردنش نداشتیم

گذاشتیمش سر چهارراه

اما هیچکس حتی نگاهش هم نکرد

این بار  هم به کاهدان زده بودیم !

نوشته شده در 87/06/31ساعت توسط امیــــر| |

زندگی

قصه مرد یخ فروشی ست

که از او پرسیدند :

فروختی ؟

جواب داد :

نخریدند ، تمام شد .

نوشته شده در 87/06/31ساعت توسط امیــــر|

تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود ...

 

نوشته شده در 87/06/31ساعت توسط امیــــر|

من
سالهای سال مُردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم ...

تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟

نوشته شده در 87/06/23ساعت توسط امیــــر|

هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد

شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت

و درد
هنوز دامنه دارد...

نوشته شده در 87/06/23ساعت توسط امیــــر|

نه ! باز گرد !

با همه شکنجه هایت !

بازگرد !

همه ی جویبارهای سرشکم

بسوی تو روان اند

و واپسین شعله دلم

برای تو زبانه میکشد !

باز گرد ؛

ناشناخته – خدایم ! دردم ! واپسین شادیم !

نوشته شده در 87/06/23ساعت توسط امیــــر|


Design By : Night Skin